تسلیم نه و نمیشود، نمیشوم. من یکبار از غیرممکن، ممکن ساختم و زندگیاش کردم. نمیگذارم تسلیم شوم، قبول نمیکنم تسلیم کاری شوم که دوست ندارم. اگر این زندگی من است هر چیز که بر من میرود را خودم انتخاب میکنم. نمیگذارم کلافگی تمام شدن رابطهام تسلیم و ضعیفم کند. من این رابطه تمام شده را باید با شغل جدید مورد علاقهام جشن بگیرم. میخواهم از این به بعد هر اتفاق بدی در زندگیام را با شروع اتفاق خوبی جشن بگیرم. موفق میشوم مثل هرباری که از غیرممکن، ممکن ساختم.
۱۳۹۳ دی ۹, سهشنبه
۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه
در هیچ روایتی مرده زنده نمیشود.
باید بنویسم تا خلاص شوم. دارم فرار میکنم از نوشتن، از فکر کردن و مثل همیشه از تصمیم گرفتن. از تصمیم گرفتن متنفرم و از تصمیم گرفتن برای ترک کسی، عاجز. نمیتوانم تصور کنم دارم تصمیم به ترک کسی که زمانی آرزوی با او بودن داشتم را می گیرم. نمیدانم حرفها از کجا بیرون آمد، گفتم تمام کنیم گفت تمام کنیم.
گفت رابطه بیشتر از این جلو نمیرود و مانده است در فوریه پارسال. توی سرم به تابستان فکر کردم، به وقتی که تصمیم گرفتم روی همه چیز پا بگذارم و برگردم به او.
گفت رابطه بیشتر از این جلو نمیرود و مانده است در فوریه پارسال. توی سرم به تابستان فکر کردم، به وقتی که تصمیم گرفتم روی همه چیز پا بگذارم و برگردم به او.
با رابطه مرده چه کار کنم؟ مرده دیگر هیچوقت زنده نمیشود. نه در این روایت و نه در هیچ روایتی مرده زنده نمیشود.
۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه
۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه
اسمش را نمیدانم چه بگذارم ، احساس گناه از حق داشتن؟ من از اینکه حقم را گرفتهام احساس گناه میکنم. از جایی به بعد که آدم قبلیاش رید به رابطهیمان و ما را راحت نود پله به عقب برد گفتم یا به او میگویی یا تمام است. تهدید کردم،جیغ زدم و چه جیغهایی. چه توقعی دارید؟ به روز دفاعش دعوت نشده بودم و با این حال بخشیده بودمش، فکر میکردم واقعن تمامش میکند. دلیل آورده بود که بعدن میگویم و فلان و بیسار.
دیروز گفت به او گفته است. دلم برای آن دختر میسوزد. من خودم جای آن دختر ایستادهام. میدانم شنیدنش آنقدرخون به جگرت میکند که تمامی ندارد و آنقدر به خودم حق ندادم که حالا از گرفتن حقم حتی بدون دخالت داشتن در کاری احساس گناه میکنم. این چرخه معیوب انگار تمامی ندارد و آرامش به ما باز نمیگردد.
۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه
Nel bilancio di tutto io tutto lo rifarei
فکر نمیکردم به این زودی حسرت دورهایی از زندگیام را بخورم.فقط دوست دارم برگردم به پارسال این موقع. دوست دارم یکبار دیگر سپتامبر و اکتبر ۲۰۱۳ را زندگی کنم. بدون هیچ تغییری، با همان جزییات. دوست دارم برگردم به آفتاب پاییزی که در اتاقم در خوابگاه میافتاد، به سر کارم در دانشگاه. به تمام بادهای موافقی که برایم میوزید و من خوب دیدمشان و خوب زندگییشان کردم. به تمام جلوی آیینه لباس انتخاب کردن، به شیفت عوض کردن برای با او بودن. برای با شوق و اشتیاق برگشتن به خوابگاه برای تعریف کردن همه چیز برای آنتونلا. برای اول اکتبری که حتی نوبتش نبود و سر زده آمد سر کار و گفت صبر کن برسانمت.
اصلن میخواهم هزار بار دیگر آن دو ماه را همانطور که زندگی کردم زندگی کنم، نه هزار بار کم است . میخواهم تا ابد در یک چرخه بینهایت بمانم در آن دو ماه زندگیام.
+ بگذارید آهنگ بدَرَدتان.
۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سهشنبه
۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه
رابطهها زشتتر از آنی هستند که در اینستاگرام به نظر میآیند.
هنوز زهر دعوت نشدن به مراسم فارغ التحصیلیاش توی رابطهیمان است.انگار این ناراحتی را منجمد کرده باشند و هربار که ناراحت میشوم یخ این ناراحتی هم باز میشود و ناراحتیها آگراندیسمان. تمام مشکلاتمان از اینجا ریشه میگیرد که نگاه یکسانی به «رابطه»یی که ما را بهم وصل میکند نداریم. یکبار خنده کنان که بودیم گفت پشیمان نیست از کاری که کرده است، من تکان خوردم هنوز داشتم میخندیدم ولی همانجا فهمیدم این آدم نیاز به فرصت ندارد، برخلاف اینکه میگوید نمیداند و سردرگم است، اتفاقن تصمیمش را گرفته است. کسی که نمیداند من هستم و شُل شُل جلو میروم، نمیدانم که دوستش دارم یا تنها دچار وابستگی شیمیایی به این آدم هستم. نمیدانم جوابی است که به تمام سوالها میدهم.
+عزیز جون دست من بر دامنته،عزیز جون دست من در گردنته
۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه
وبلاگ، آخرین سنگر
دوست ندارم کسی فتحم کند. یک تکهایی از من وجود دارد دقیقن تهِ ته ِ تهِ من که تمام واقعیتهایم آنجا هستند و فقط فقط مال خودم.هرکار میکنم نمیتوانم کسی را به این نقطه از خودم راه بدهم. وبلاگم چه قبل تر در پرشینبلاگ و چه این یک سال در بلاگ اسپات، نمودی از این تکه است. واقعیتهایم بدون هیچ حصاری وقتی که نیاز دارم ثبتشان کنم.
فیسبوک و توییتر و اینستاگرام که مدتهاست از دست رفتهاند. اما به طرز عجیبی از وبلاگم محافظت کردهام. هیچ رابطهایی من را وسوسه نکرده است تا حرفی از وبلاگم بزنم. با اینستاگرام و توییتر میشود شوخی کرد و اجازه فالو داد ولی با وبلاگ نه . حالا هیچچیز خاصی هم نمینویسم که خواندن یا نخواندنش به حال کسی فرقی بکند. فقط دلم میخواهد یک سنگر داشته باشم برای خودم و وبلاگم، آخرین سنگری از من است که از دست نرفته است.
۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه
۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه
بابونه دم کردهام شاید آرام شدم. توی دلم آشوب است، زمان و مکان را گم کردهام. آگوست است و یک ماه همه چیز تق و لق. رُم خالی شده است،انگار کن تهرانِ روزهای اول عید. ترسیدهام، از تنهایی مطلق و از پایاننامهایی که تمام نمیشود.دو بار گریه کردم گفتم که نگران پایاننامهام و نمیدانم دوریاش را چطور تاب میآورم. بغلم کرد و گفت درست میشود. بیایید قوانین لانگ دیستنس را یادم بدهید که چطور وقتی همدیگر را بغل نمیکنند مشکلاتشان حل میشود. بیایید بگویید با نه ساعت اختلاف ساعت چطور باید کنار آمد.
۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه
پارسال اینموقعها باهم آشنا شدیم. هر دو در دانشگاه کار میکردیم. تابستان بود، آفتاب بود، زندگی بسیار نامطمئن بود و او برای من دور ِ دور. شصت روز گذشت. فهمیدم هیچ مردی دست نیافتنی نیست. حالا خیلی نزدیک بود.
همه درست میگویند. اما تصمیم گرفتم به حرف نادرست خودم گوش کنم. با او جلوتر بروم بدون امید به آینده. به دانستن اینکه امروز هست و فردا صبح نه. همینقدر بیامنیت، همینقدر نامطمئن. ولی از حالا داشتنش لذت ببرم.فکر میکنی چه فایدهایی دارد؟ نمیدانم.
*
میگوید نازنین داستان کسی باشم. از زبان نازنینی که دوستش دارد و با آگاهی، نفر سوم رابطه شده است حرف بزنم. من نازنین ِ این داستان را زندگی کردهام. حالا دانسته نه و همزمان هم نه، ولی من همیشه نفر سوم رابطه بودهام.بار اول اشتباه کسی را که با دختر دیگری بود دوست داشتم. اینبار هیس هیس آی فلانی نفهمد بود،فکر میکردم شاید اگر سر دو راهی انتخاب برسد، انتخاب میکند.انتخاب کرد اما نه من را.
ایکاش اگر قرار بود حرفهای زنانه کسی را بزنم حرفهای نازنین داستان سه،چهار نفره نبود. ایکاش میگفتند بیا طفلکی،بیا توی داستان رابطه دو نفره را زندگی کن.
*
کنجکاوم. به دخترک قبلی. فیسبوکش را نگاه میکنم. نمیتوانم تصور کنم مردی را که دوست میدارم یک زمانی -شاید هم هنوز - همچین دختری را دوست داشته باشد. دختری که شوخ طبعی نداشته باشد،دختری که سلیقه نداشته باشد. اما دخترک داستان سخت خودش را زندگی کرده است، خیلی جاها او را بخشیده است . دلش هم که لابد شکسته است. هجده سالم که بود از دوست دختر پسری که دوستش داشتم متنفر بودم. خندهاش آزارم میداد. در برابرش تعادل نداشتم. بیست و هفت ساله هستم و برای دوست دختر قبلی -؟- پارتنرم آرامش میخواهم. میخواهم روزها به او سخت نگذرد.میخواهم درد روزهای بدون او بودن را تمام کند و به آرامش برسد .
*
ایکاش برگردم به پارسال. دوباره زندگی کنم آنروزها را. چقدر دوست داشتنش را دوست دارم!
۱۳۹۳ خرداد ۲۸, چهارشنبه
۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه
نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شراب
از این هشت ماه، فقط یک تصویر از خودم را برای خاطره برمیدارم. زمانی که با دو تا کاپ کیک،چشمهای براق و بزرگترین لبخند دنیا در مترو بودم.آن لحظه تنها معنای واقعی "دوست داشتن" بود،توی چیزی مثل خلصه بودم و خودم را قادر به انجام هر کاری میدیدم،سختی وجود نداشت.چیزی که از این رابطه به آینده میبرم همین تصویر از خودم است. که چقدر قشنگ دوست میدارم و چقدر خودم را وقتی دوست میدارم،دوست دارم.
با هم هشت ماه عالی را زندگی کردیم. از اول میدانستیم سایه رابطه قبلیاش روی رابطهیمان خواهد بود. دست به دست هم دادیم تا
از پسش بربیاییم. من توقعی نداشتم،هیچ توقعی از او و داشتیم بالغانه چیز خوبی را میساختیم.
دیروز گفت روز فارغ التحصیلیاش دوست دختر قبلیاش میخواهد بیاید و از من خواست آن روز آنجا نباشم. فکر کردم باید داستان جایی تمام شود،هشت ماه است که با ترس از او دارم رابطهام را زندگی میکنم. به خودم قول داده بودم که خط قرمزم احترام و عزت نفسم باشد،نگذارم در دسترس کسی باشند.فکر کردم که آن روز جلوی تمام دوستان،دوست دختر قبلیاش کنارش میایستد. برایم خنده دار بود این درخواست و در عین حال بی احترامی بزرگتر از این وجود نداشت. تمامش کردم. سخت بود گفتن کلمات درست،عصبانی نشدن و جواب ندادن جایی که دیگر نباید جواب میدادم اما از پسش برآمدم و فهمیدم دیگر به جایی رسیدهام که ترسی از تنها ماندن ندارم و فقط به خاطر این ترس،هر آنچه را که بر من میرود نمیپذیرم.
اشتراک در:
پستها (Atom)