از این هشت ماه، فقط یک تصویر از خودم را برای خاطره برمیدارم. زمانی که با دو تا کاپ کیک،چشمهای براق و بزرگترین لبخند دنیا در مترو بودم.آن لحظه تنها معنای واقعی "دوست داشتن" بود،توی چیزی مثل خلصه بودم و خودم را قادر به انجام هر کاری میدیدم،سختی وجود نداشت.چیزی که از این رابطه به آینده میبرم همین تصویر از خودم است. که چقدر قشنگ دوست میدارم و چقدر خودم را وقتی دوست میدارم،دوست دارم.
با هم هشت ماه عالی را زندگی کردیم. از اول میدانستیم سایه رابطه قبلیاش روی رابطهیمان خواهد بود. دست به دست هم دادیم تا
از پسش بربیاییم. من توقعی نداشتم،هیچ توقعی از او و داشتیم بالغانه چیز خوبی را میساختیم.
دیروز گفت روز فارغ التحصیلیاش دوست دختر قبلیاش میخواهد بیاید و از من خواست آن روز آنجا نباشم. فکر کردم باید داستان جایی تمام شود،هشت ماه است که با ترس از او دارم رابطهام را زندگی میکنم. به خودم قول داده بودم که خط قرمزم احترام و عزت نفسم باشد،نگذارم در دسترس کسی باشند.فکر کردم که آن روز جلوی تمام دوستان،دوست دختر قبلیاش کنارش میایستد. برایم خنده دار بود این درخواست و در عین حال بی احترامی بزرگتر از این وجود نداشت. تمامش کردم. سخت بود گفتن کلمات درست،عصبانی نشدن و جواب ندادن جایی که دیگر نباید جواب میدادم اما از پسش برآمدم و فهمیدم دیگر به جایی رسیدهام که ترسی از تنها ماندن ندارم و فقط به خاطر این ترس،هر آنچه را که بر من میرود نمیپذیرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
Want to say hello? Drop me a line here :-)