۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

پارسال این‌موقع‌ها باهم آشنا شدیم. هر دو در دانشگاه کار می‌کردیم. تابستان بود، آفتاب بود، زندگی بسیار نامطمئن بود و او برای من دور ِ دور. شصت روز گذشت. فهمیدم هیچ مردی دست نیافتنی نیست. حالا خیلی نزدیک بود.

همه درست می‌گویند. اما تصمیم گرفتم به حرف نادرست خودم گوش کنم. با او جلوتر بروم بدون امید به آینده. به دانستن این‌که امروز هست و فردا صبح نه. همین‌قدر بی‌امنیت، همین‌قدر نامطمئن. ولی از حالا داشتنش لذت ببرم.فکر می‌کنی چه فایده‌ایی دارد؟ نمی‌دانم.

می‌گوید نازنین داستان کسی باشم. از زبان نازنینی که دوستش دارد و با آگاهی،‌ نفر سوم رابطه شده است حرف بزنم. من نازنین ِ این داستان را زندگی کرده‌ام. حالا دانسته نه و هم‌زمان هم نه، ولی من همیشه نفر سوم رابطه بوده‌ام.بار اول اشتباه کسی را که با دختر دیگری بود دوست داشتم. این‌بار هیس هیس آی فلانی نفهمد بود،‌فکر می‌کردم شاید اگر سر دو راهی انتخاب برسد، انتخاب می‌کند.انتخاب کرد اما نه من را. 
ای‌کاش اگر قرار بود حرف‌های زنانه کسی را بزنم حرف‌های نازنین داستان سه،چهار نفره نبود. ای‌کاش می‌گفتند بیا طفلکی،بیا توی داستان رابطه دو نفره را زندگی کن. 
*
کنجکاوم. به دخترک قبلی. فیس‌بوکش را نگاه می‌کنم. نمی‌توانم تصور کنم مردی را که دوست می‌دارم یک زمانی -شاید هم هنوز - همچین دختری را دوست داشته باشد. دختری که شوخ طبعی نداشته باشد،دختری که سلیقه نداشته باشد. اما دخترک داستان سخت خودش را زندگی کرده است، خیلی جاها او را بخشیده است . دلش هم که لابد شکسته است. هجده سالم که بود از دوست دختر پسری که دوستش داشتم متنفر بودم. خنده‌اش آزارم می‌داد. در برابرش تعادل نداشتم. بیست و هفت ساله هستم و برای دوست دختر قبلی -؟- پارتنرم آرامش می‌خواهم. می‌خواهم روزها به او سخت نگذرد.می‌خواهم درد روزهای بدون او بودن را تمام کند و به آرامش برسد . 
*
ای‌کاش برگردم به پارسال. دوباره زندگی کنم آن‌روزها را. چقدر دوست داشتنش را دوست دارم!‌



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Want to say hello? Drop me a line here :-)