روزی که نمیدانم کی است، همینطور که در ملحفهها پیچیدهایم و چشمهای خوابآلودمان را میمالیم؛من خودم را در بغلش مثل گربه جا میدهم و سرم را روی سینهاش میگذارم، از یکشنبهها برایش حرف میزنم . از یکشنبههای تنهایی و از بدترین یکشنبهایی که میتواند وجود داشته باشد : " یکشنبهی بارانی" .
برایش میگویم چقدر یکشنبهها(جمعهها) موجودات بیرحمی هستند و در آخر نسل بشر را غم یکشنبهها منقرض میکند. حتی شاید سقلمهایی هم زدم و گله کردم که چرا اینقدر من را منتظر گذاشت و مجبورم کرد تعداد نامتناهی یکشنبه را تنها بگذرانم و وقتی نامتناهی را میگویم لبخند زنان زل بزنم توی چشمهایش، لبم را بگزم و بگویم " خدا را شکر ، متناهی شد! " .
بعد برایش تعریف میکنم در طول مدت غیب کبری که داشت، یکبار فقط یکشنبه را دوست داشتم. یکشنبهایی که با م. به فراسکاتی رفتیم، اکتبر 2012 بود. بیست و پنج ساله بودم و از داشتن م. مغرور . رابطه کوتاهمان دقیقن یک فیلم آمریکایی بود و رویا برای هر دختری. فراسکاتی سرد بود و ما تصمیم داشتیم با شراب خودمان را گرم کنیم، رو به روی کلیسای سن پائولو آپوستولو نشسته بودیم و مینوشیدیم ، مست نبودم اما سرخوش و سبک بودم. قبلتر به م. گفته بودم که از یکشنبه بیزارم. و او گفته بود یکشنبهها برایش بهترین روز هفته هستند. شب برایش ایمیل زدم که دارد از یکشنبهها خوشم میآید.
داستانم را که تمام کردم، سرم را روی سینهاش جا به جا میکنم ، شانه بالا میاندازم و میگویم از کجا باید میدانستم کسی که باید برسد م. نیست؟ اینقدر که طولش دادی!
| Frascati, October 2012 M. and I |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
Want to say hello? Drop me a line here :-)