نشستهام رو به روی آدمی که در هجده سالگیام دوست داشتم. هشت سال بزرگتر رو به روی این آدم نشستهام و به تمام اتفاقات افتاده و حتی نیافتاده بینمان فکر میکنم. من هشت سال بزرگتر و او هشت سال بزرگتر. بی هیچ صمیمیتی، بی هیچ کلامی، بی هیچ تفاوتی در بودن یا نبودن من در آن جمع . با خود هجده سالگیام را مرور میکنم، دخترک هجده سالهام را دوست دارم حتی اگر رقت انگیز در دوست داشتنش بود، حتی اگر در آینه به خودش نگاه میکرد و آرزو میکرد زیبا بود تا بتواند کسی را که دوست دارد به دست بیاورد،حتی اگر یکبار توی بوفه دانشگاه زل زده بود به دوست دخترش که میگقت دستش بوی او را میدهد و تمام بدنش خواهش شده بود که دستانش بوی او را بدهند.
دلم میخواهد هجده سالگیام را از رنجی که برد خلاص کنم، بغلش کنم و به او اطمینان بدهم که یک روز رو به روی این آدم آرام مینشینی،بی اندک هیجانی. روزی که مدتهاست میدانی همیشه اولین آدم، آدم اشتباهی است و هیچ استثنایی وجود ندارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
Want to say hello? Drop me a line here :-)