آرام به جایی رسیدیم که نباید، رابطهیمان در عین شادی مثل یک بیمار در حال مرگ افتاده است روی تخت بیمارستان و فکر میکنم هر لحظه ممکن است بمیرد. رابطه به جایی رسیده است که باید تصمیم بگیریم جلوتر از این برویم یا نه، نمیشود با سبکسری ماههای اول ادامه داد. زمانی که باهم گذراندیم را نمیتوانیم نادیده بگیریم و من احترام میخواهم.نمیخواهم یک معشوقه در رابطه باشم .مخفی و هیس هیس کسی نفهمد، هرجا که باید قایم میشوم،الویت آخر میشوم. میگوید وضعیتش این است و کاری از دستش برنمیآید.
تحمل کردم،هرهر کنان و زرزر چرند گویان. حالا؟ یک انبار باروتم،در حال انفجار. بیقرار و بهانه گیر. انتهایش است؟ فکر میکنم به آخر رسیدهایم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
Want to say hello? Drop me a line here :-)